درسی از ادیسون
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.
ناگهان
پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت:
پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟ حيرت
آور است!
من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت!
نظر تو چیست پسرم؟
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟
چطور ميتواني؟
من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟
پدر
گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان
را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار
نخواهد شد!
در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم!
الآن موقع اين كار نيست!
به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!
فردا
صبح ادیسون به خرابه ها نگاه کرد و گفت: " ارزش زیادی در بلا ها وجود
دارد. تمام اشتباهات ما در این آتش سوخت. خدا را شکر که می توانیم از اول
شروع کنیم."
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش
مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را
تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع
کرد.